درس زندگی 2

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان واردکلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها رابه یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنینچیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم دادهبود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبلنیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمیجوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون ازدست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزهکرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفتبه پرونده تحصیلى سال هاى قبل اونگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پیببرد و بتواند کمکش کند.معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانشآموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبىدارد. رضایت کامل".معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموزفوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیرمادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.معلّم کلاس سوم او در پرونده اشنوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است.. او تمام تلاشش را براى درسخواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او درخانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد..معلّم کلاس چهارم تدى درپرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمیدهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.خانم تامپسون با مطالعهپرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهشکرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى اوآوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود،بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانمتامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه کهچند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اینامر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد وشروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آنعطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبرکرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون،شما امروز بوى مادرم را می دادید.خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخلماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و درکنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" بهبچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.پس از مدتى، ذهن تدىدوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ میداد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که بهدروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانشآموزش شده بود.یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آننوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.شش سال بعد، یادداشتدیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگردسوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمامعمرم داشته ام.چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که درآن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده وبه زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود کهخانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.چهار سال دیگر هم گذشت و بازنامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفتهبه تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است.. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین وبهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمىطولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آنسال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهندبا هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانمتامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى کهمعمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدونمعطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگینها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید وروز عروسى به خودش زد.تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هرچه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردیداز شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شمامتشکرم... و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنماز شما متشکرم.خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تواشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آنروزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.بد نیستبدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخشسرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !همین امروزگرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشیدو مطمئن باشید کهمحبت شما به خودتان باز خواهد گشت

/ 0 نظر / 15 بازدید